{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part24

[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
لازا:قول میدم چیزی نمیشه..زود برمیگردم
جونهی:گفتم نه لارا
دیگه چیزی نگفتم میدونستم که جونهی نگرانمه فقط دعا میکردم که جونگکوک حالش خوب باشه و جایی برای رفتن پیداکنه
...
تهیونگ"ساعت 11:58 رو نشون میداد و هنوز نتونستم سوا رو پیدا کنم به یه اتاق رسیدم اخرین اتاق بود امیدوارم اینجا باشه در زدم
که نیلی با صدای لرزون گفت
نیلی:کی..کیه
با شنیدن صداش خیالم راحت شد گفتم
تهیونگ:منم کیم تهیونگ سوا اونجاست؟
با تموم شدن حرفم در باز شد با دیدن سوا سریع رفتم بغلش کردم که شروع کرد به گریه کردن دستی به موهاش کشیدم
ازش جدا شدم
مثل اینکه نیلی سوا سنا و یه دختره دیگه که نمیشناختم اینجا بودن
دست سوا رو گرفتم
تهیونگ:خوشحالم که جات خوبه...من باید برگردم نگران لارا ام ازش بعید نیست نیاد بیرون و کار دیت خودش نده...فقط میخواستم بدونم که حالت خوبه
سوا:منم...منم میام
ته:خطرناکه الان ساعت دوازده میشه من برمیگردم..فردا میام دنبالت اینجا امن تره
سوا:اخه تا جایی که تو هستی کلی راهه از کجا معلوم سالم برسی...اینجا بمون فردا باهم میریم
تهیونگ:متاسفم اما باید برم
سوا:یا میمونی یا منم میبری
مشتی به دیوار زدم..از اعصبانیتم از یه طرف خواهرم یه طرف عشقم چیکار کنم...
تهیونگ:با احتیاط بامن بیا
باهم از اونجا دور شدیم وسط راه بودیم فقط میدئدیم که چراغ ها خاموش بودن...
❗: اکنون شب فرا رسیده
نفهمیدم که چی شد چشمام بسته شد و افتادم روی زمین
«صبح»7:00
ویو لارا"با صدای الارمی که نمیدونم از کجا بود بلند شدم جونهی هم بیدار شد..خیلی نگران تهیونگ بودم دیشب نمیدونم چرا یهویی چیشد چراغا خاموش شدن و چشمام بسته انگار که چیزی او هوا پخش شد...از اتاق بیرون اومدم
باید تهیونگ و سوارو پیدا کنم قدم برداشتم که صدای جیغ های اشنایی به گوشم رسید...امیدوارم چیزی که فکر میکنم نباشه
به سمت صدا حرکت کردم
که با دیدن تهیونگ خشکم زد بالای سر سوا بود و گریه میکرد
تهیونگ:سوا..لطفا لطفا چشم هاتو باز کن
نزدیک تر رفتم که بیشتر شکه شدم..خدای من سوا با بدنی زخمی روی زمین افتاده بود چاقویی توی شکمش بود با دیدن بچه ها که همه دورمون جمع شدن زدم زیر گریه
به سوا نزدیک شدم
لارا:س..سوا چش شده
تهیونگ درحالی که اشک میریخت گفت
تهیونگ:نفس نمیکشه..همش تقصیر منه نتونستم ازش محافظت کنم
❗: مین سوا شب گذشته توسط مافیا کشته شد مین سوا سهروند بود❗
سنا و نیلی بلاخره اومدن صدای جیغشون کل خونه یا بهتره بگم خونه متروکه رو برداشته بود
سنا:سوا..بیدارشو لطفا...بیدار شو من بدون تو چیکار کنم..
هق هقی از گلوش خارج شد و ادامه داد
سنا:بیدارشو ابجی جون اخه من جواب مامان بابارو چی بدم..لطفا تنهام نزار سوا
نیلی که انکار تو شوک بود چیزی نمیگفت.
ناباور به جسد سوا زل زدم
من اون سان عو.ضی رو میکشم از خشم زیاد چاقوی توی شکم سوا رو بیرون کشیدم و به سمت طبقه بالا حرکت کردم
لارا:عو.ضیییییی اشغال پیدات کنم زندت نمیزارم
از پله ها بالا میرفتم که دستی دور کمرم حلقه شد جونگکوم اروم زیر گوشم لب زد
جونگکوک:کجا بچه..خودتم میدونی که نمیتونی کاری بکنی
داد زدم
لارا:ولم کن...هرچی میخواد بشه بشه به خون سوا قسم زندشون نمیزازم
جونگکوک منو بیشتر به خودش چسبوند
جونکوک:منو دیوونه نکن لارا تو جایی نمیری
دیدگاه ها (۳)

Part25

Part26

Part23

Part22

Part:115Part:115فردا صبح همه سر میز صبحونهمادرته : امممم کیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط